دنیای بی رحم...
وای خدا جونم...چقدر دلتنگم...غروبا بدجور دلم می گیره...
اصلاً احساس خوبی ندارم خیلی وقته حالم خوش نیست،
سعی می کنم خودم را با چیزی سرگرم کنم یا تظاهر کنم چیزیم نیست،
تظاهر کردن خیلی سخته،ولی حس می کنم روحم بیماره و حالم بده
دارم خودم را با کتاب زبان انگلیسی و...سرگرم می کنم...
وقتی رفتم کلاس با دیدن استادمون خیلی خوشحال شدم،
ولی دوستام زیاد خوششون نیومده بود دلشون می خواست
یک استاد جدید بیاد ...ولی من دوسش دارم با دیدنش،فکر کردم
یک کم روحیه ام عوض شده ،سر کلاس که نشسته بودم ته دل
تعریفش می کردم و با خودم می گفتم...که یهو استادجونمون با
یه لبخند به من رو به بقیه کرد و گفت:(با شوخی)این بهار شیطونه...
یه جوری نگاش کردم و با خودم گفتم من شیطونم؟حالا کجاشو دیدی؟؟؟
یه شیطونی نشونت بدم که...آخه بیچاره من ساکت نشسته بودم و کاری هم
به کسی و چیزی نداشتم نمی دونم چرا گفت شیطونی؟(ولی من شیطون نیستم)
اگه بودم هم حالا دیگه مثل سابق نیستم...یادمه وقتی کوچیک بودم یکی بهم گفت:
چشات شیطونیه...آری ...شاید...ولی هنوز هیچکی منو نشناخته...
حالا خیلی تغییر کردم تا جایی که استادمون از حرف خودش پشیمون شد
و هی یه جوری نگام می کرد که چرا ساکتم...در همین موقع من که اصلاً
حواسم به کلاس نبود یه سؤال ازم پرسید:
Bahar:are you agree a girl with a boy a handshake for say hello in the iran?
منم گفتم:Yes,I am agree
دوباره دیدم سؤالش را تکرار کرد در حالی که از تعجب چشاش گر شده بود...
یهو به خود آمدم (در حالی که بقیه می خندیدند)در حال شرمندگی گفتم:
No,I'm not agree