دلتنگی...
گاهی اوقات دلم می گیرد، از همه ، از همه کس...از همه،حتی آن
دخترک سیاه چشم و ابرو مشکی، که تو ی آینه روبرویم ایستاده و
و با چشمان معصومش به من زل زده است.
حتی حوصله او را هم ندارم.
این جور وقتها زندگی حسابی سخت می شود وقتی احساس می کنی
حوصله کسی را نداری ...وقتی الکی به همه چیز و همه کس گیر می دهی
و دنبال دعوا می گردی،وقتی که حتی دلت می خواهد موهای صاف و
ابریشمی دختر توی آینه را بکشی،تا قدری گریه کند و دلت خنک شود .
اینجور وقتها می فهمم که دلم دوباره تنگ شده است.دلم تنگ شده است
برای آن حیاط...و بدوبدو کردن در آن ...برای آن کوچه...
برای ...دلم تنگ شده است برای دورانی که تمام ناراحتی هایم
با یک شکلات فراموش می شد.به گمانم آن زمانی که با عجله
در جاده زندگی می دویدم تا سالها را یکی،یکی پشت سر بگذارم
و به سرزمین بزرگسالی برسم، همان وقتها یه جایی وسط راه
دستم از دست کودکی ام رها شده و کودکی ام یک جایی آن دورها،
توی گذشته ها گم شده توی جنجال و هیاهوی زندگی و خاطراتش
در غبار زمان ،رنگ فراموشی گرفته.![]()
نمی دانم، شاید، اما خوب می دانم که دلم تنگ شده ...
دلم تنگ شده برای کودکی ام...![]()
![]()
![]()
