تبليغاتX
*** بهار زندگی *** - آخه ظالم دست خودم نیست...
* دلتنگی هایم *

آخه ظالم دست خودم نیست...

ظاااالم...

تو : ظالم

من : ساده

او: دروغگوو

شما : بی احساس

ما : مغرور

اینها یعنی چه؟؟؟؟؟؟؟

مگه همه ی ما بشر نیستیم ؟مگه همه ی ما از یه خاک آفریده نشدیم؟

پس چه فرقی بین ما باید باشد؟؟؟؟

چرا باید یکی خودش را برتر از دیگری بداند چه دلیلی دارد خودش را گم کند؟و...

آه دارم دیوونه می شم از دست این دنیا و آدماااش...متکبر ...خودخواه...دروغگوو...

دلم به حاله خودم می سوزه...دارم پا به پای این دنیای بی رحم تغییر می کنم...

منم می شم مثل این دنیا و آدماش...

منی که روزی از محبت و دوستی و عشق خوشم می اومد...

چه بر سرم اومد؟؟؟چرا تنفر کاشته شده تو دلم به جای دوستی؟

چرا از محبت و دوستی و عشق حالم بهم می خوره...

چرا از تنفر و نفرین خوشم می یاد؟

مگه مسببش .....نیستی؟؟؟...

آری....همه....آشغالین...کثافتین....بی شعورین....

منی که روزی از شعرهای وترانه های عاشقونه خوشم می اومد یهو چی شد؟؟؟

چرا جای اینهارو تنفر گرفته ؟چرا از ترانه های غمگین و نفرین خوشم می یاد؟؟؟

دل به هرکی دادم.....بعد فهمیدم......متأسفم برات.....(خیلی پستی همین)

دل زخمی... دل تنها وتکیده ...دل گریون....

ای دنیا می بینی این آدمات چقدر منو تغییر دادند؟؟؟

می فهمی منی که همش از محبت حرف می زدم ...حالا لبم داره به نفرین باز می شه...

آری تو و شماهاااا که منو به این روز انداختین لیاقتتون نفرینه....

عمرت الهی کم نشه ولی پر از غصه بشه...(به جهنم)

باز امشب بی خوابم...حسّ خوبی ندارم...کاش صدات آرومم می کرد...(ای خدااااا)

دارم می میرم ای خدا حس می کنم حقیقته...(خیانته)

**************************************************

بازم از تو می نویسم روی نامه های خیسم...

می ریزه اشکهای مُردم از روی گونه های خیسم...

*************************************************

وقتی دلمو شکوندش اومد که پیشم بمونه...ولی دلی که شکسته

بشه محاله درست بشه...بگین بهش نمی شه... منت نکش

لينك ثابت| نوشته شده در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 7:19 توسط * بهار خوشی * |