× سرنوشت × (قسمت اول )
پرنیا در حالی که روی یه صندلی لم داده بود و به گذشته ها می اندیشید به روزی
که در شیراز اقامت داشتند و آنجا درس می خواند. وقتی که دیپلم گرفت و پیش دانشگاهی
را پشت سر می گذراند تمام فکرش دانشگاه رفتن بود. پدرش خیلی به درس بچه هایش اهمیت
می داد و همیشه آنها را برای ادامه ی تحصیلات تشویق می کرد .آنروزها پرنیا دختری شلوغ و
بازیگوشی بود می گفت می خندید و با سرنوشت پیش می رفت نمی دانست روزی سرنوشت........
پرنیا آهی می کشد و بغض جلوی گلویش را می گیرد و با خودش می گوید کاش همیشه مثل اونرزا
بچه بودم می گفتم می خندیدم ولی افسوس...خوب هر چی یه روزی به آخر می رسه
کودکی-نوجوانی-جوانی
پیری ...ولی کی این جوانی به پایان می رسه؟؟؟
باز اشک توی چشماش جمع می شه با دست اشکایش را پاک می کنه و
با خود می گوید :پرنیا چته؟ باز داری ناشکری می کنی؟
مگه تو نبودی که می گفتی می خوام درس بخوانم و آرزویت
دانشگاه رفتن بود خوب اینم دانشگاه داری درس می خونی که...دیگه چه مرگته؟
واقعا که بنده های خدا ناشکرند......
وقتی خداوند چیزی به بنده اش می ده بنده باز می گه یه چیزی بالاتر می خوام ...
من سپاسگزارم خدایاااااا...
ولی این دل لامصب..بابا بی خیالش ...ولی چرا دروغ ؟؟؟
یاد روز امتحان کنکور می افتد که با ترس و دلهره خودش را آماده می کرد واسه امتحان
و همش تو اتاقش بود
و به درساش چسپیده بود و هدفش فقط قبولی بود
پدرش همیشه پرنیا را تشویق می کرد که درساش را بخواند
و اینقدر می خوند تا جایی که صدای داداشش سامان
که کلاس سوم راهنمایی بود هم در اومده بود و با توپی
که زیر پایش بود هی غر می زد مامان حوصله ام سر رفت
اول همش مدرسه بودم حالا هم که تابستان شده
هم تو خونه هستم نه جایی می ریم نه مسافرتی ...
که حالا چی این گل بابا (پرنیا) امتحان دارد و با شکلکی
رو به طرف اتاق خواهرش می کند و با لگد به توپ به در اتاقش می زند و می گه بس لوسش کردند
در همین موقع صدای پرنیا می یاد که از اتاق با داد و فریاد بیرون می یاد و با فریاد می گه: ماماااااااااان
این سامانه داره اذیت می کنه اعصابم رو به هم ریخته نمی دونم دارم چی می خونم
و به دنبال سامان می دود
در همین موقع صدای در می یاد سامان به جلوی در می رود و در را باز می کنه پدر شون با رویی
خندان وارد می شه و می گه سلام پسر گلم چیه باز اذیت خواهرت می کنی شیطون؟سامان در جواب
می گه نه بابا من چیکار دارم خانم خانما دارن درسشون را مطالعه می کنند تا فردا کنکور صفر نیارند
صدای پرنیا در می یاد که می گه خیلی پررویی سامان مگر دستم بهت نرسه.پدرشون رو به طرف
دخترش می کنه می گه سلام دختر عزیزم با درسا چطوری؟ پرنیا می گه سلام بابا جون -اگه این
سامان بزاره که درام می خونم.سامان می گه حالا تو هر چی درس بخونی که چیزی یاد نمی گیری
چون تو که مخ نداری و با صدای بلند می خنده.پرنیا اخماشو تو هم می کنه که جوابش را بده
در همین موقع مادرشون از آشپزخانه صدا می زنه بس کنین دیگه شام حاضره بیایین.
روز امتحان فرا می رسد پرنیا با دلهره خودش را واسه رفتن سر جلسه امتحان آماده می کنه
صبحانه اش را می خورد و مادرش می گه واست دعا می کنم دخترم و پدرش می گه موفق باشی
ازشون خداحافظی می کنه و از خونه می یاد بیرون در بین راه دوستش سمیرا را می بیند که منتظرش
ایستاده- با هم سلام علیک می کنند و سر جلسه امتحان می رند .
امتحان به پایان می رسه .سمیرا خود را به پرنیا می رسونه می گه چطور بود؟؟؟
پرنیا می گه نمی دونم والا-واسه تو چطور بود ؟ سمیرا می گه : ای بابا مگه من چیزی
خونده بودم -بد بود. پرنیا می گه چرا نخوندی؟ چواب می ده بابا کی حوصله ی درس داره
زیاد درس واسم مهم نیست امسال نشد سال دیگه و با لبخندی رو به دوستش می گه تو خدا
کنه قبول بشی که این همه خوندی .پرنیا می گه خدا کنه-وبا هم به طرف خانه به راه می افتند.
اونروزا واسه پرنیا روز سختی بود فکر امتحان لحظه ای از ذهنش بیرون نمی رفت .
و همش خدا خدا می کرد که قبول بشه و هی به مادرش می گفت اگه قبول نشم تو یک سال
چکار کنم ؟؟؟مادرش می گفت: پرنیا جون اگه قبول نشدی دنیا که به آخر نمی رسه می تونی
بری کلاس های دیگه که باز می شه هم تو یک سال یه چیزی یاد می گیری هم دوباره واسه
کنکور می خونی. پرنیا با ناراحتی می گفت ولی مامان جون من زحمت کشیدم خدا کنه قبول شم.
مادرش می گفت : انشالله توکلت به خدا باشه دخترم.
روز جواب امتحان فرا می رسد و پرنیا با ترس و دلهره تو اتاقش نشسته و به دنبال نتایج
نمی ره و به دوستش سمیرا گفته که نتایج را بهش خبر بده در همین موقع صدای تلفن به صدا
در می یاد پرنیا با اضطراب به تلفن نزدیک می شه و در دل خدا خدا می کنه که قبول شود
پرنیا می گه الو - پشت خط سمیرا می گه : ..................................................
ادامه دارد...............................
سلام دوستای وبلاگی گلم ![]()
از این به بعد می خوام تو وبلاگم یه داستان بنویسم
که به چند قسمت کردم و روزی یه قسمتش رو واستون می نویسم
این داستان که مثل رمان می شه گفت هست و دو سه سال پیش نوشتم
البته هنوز به آخر نرسوندم آخه از اونروز به بعد دیگه ناتموم گذاشتم ......
ولی حالا تصمیم گرفتم به آخر برسونم و تو وبلاگم بگذارم
اگرچه می شه گفت چون داستان اولم هست دیگه نمی شه مثل یه نویسنده بنویسم
دیگه اونو ببخشین ......امیدوارم خوشتون بیاد![]()
![]()
![]()
به راستی چرا؟؟؟
خواستم زندگی کنم راهم را بستند
به راستی روی آوردم گفتند دروغ است
خواستم گریه کنم گفتند کودکانه است
خواستم خنده کنم گفتند دیوانه است
خواستم سکوت کنم گفتند عاشق است
خدایااااااااااا چه کنم چرا هیچ کس ما را باور ندارد؟؟؟
به راستی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
********************************************
بر ماندن... عجیبم گناهم چه بود؟
مگر جرم یک دم نگاهم چه بود؟
دلم نیت داشت با آبها و شبنم خالی از خواب مر داب ها
دستم نوازشگر قاصدک و غزل های احساسی ام زنده بود
لبانم پر از باور خنده بود
گناهم همین سادگی بود عشق
چه شد چشم هر حادثه باز شد
برایم نبودن سر آغاز شد
مرا انتهای صداقت شکست
قلبم به سوگ ندامت نشست
و حالا دلم مانده و انتظار
و دستان بی قاصدک ماندگار...........
************************************
صدای زنگ دره... تو داری در می زنی
مثل یک رو یای خوش باز به من سر می زنی
من می پرم به سوی در...دل می پره از پنجره
لحظه ی دیدن توئه ...صدای زنگ دره
سایه ی قد تو پیداست اون سوی شیشه در
دست من داره می لرزه روی دستگیره ی در
دلم می خواد دلم می خواد دورت بگردم بی قرار
به پای شونه ی قدت افتاده شم پروانه وار
دست توئه نگاهه من انگار چشات میخونه هست
هر جور دلم دیوونته به جون هر چی دیوونست
سایه ی قد تو پیداست اون سوی شیشه در
دست من داره می لرزه روی دستگیره ی در
می خوام همیشه خودم باشم........
شبی پاییزی
می نویسم پاره ای خط از زندگی خود
!می نویسم کلماتی از عقل خویش...
که بعد از اندی روزها هوای نوشتنم مرا فراگرفته.
با فکری راحت با غصه ای در دل سرم را به روی بالشت باز پر می گذارم...
شبی طولانی در نزدیکی است...
با سکوتی حاکی از رضایت
!رضایت از چه از کجا ؟
!ای غصه ی در عقل و فکر راحتم :
بگذار با غصه ی خود و شب آرامش بخش انتخابی داشته باشم !؟
برای ادامه ی شب
!!!در تفکرم خدایا کدام را بر گزینم ؟
شب آرامش بخش یا درد فکر غم...
یافتم انتخابی
خطی کشیدم مبنی بر انتخاب
که آن...
((
شب رضایت بخش است ))زیرا همیشه پایدار نیست
!اما تو ای غصه ی عقل........

چرا برگشتی بازپیشم دوباره
مگه نمیدونی دلم تورو باور نداره
هرچی که دوست داشتی که بردی
دیگه چیزی نمونده تو دل ما
برو دیگه راهتو کج کن
از خیال من سفر کن
نمی خوام بازم دوباره
تو نگاهت غرق غم شم
نمیخوام باهام بمونی
نمی خوام از عشقت بخونی
نمی شه توی رفاقت
توبتونی پایدار بمونی
من تورو دیگه نمیخوام
چشاتو دیگه نمی خوام
واسه همیشه برگرد
من تورو دیگه نمیخوام
*******************************
نفرت
گاهی عشق جای نفرت رو می گیره
!گاهی نفرت جای عشق
!کی می دونه عشق چیه ؟! کی می دونه نفرت چیه؟
!اصلا چرا باید این دو باشن ؟
چرا این دو باید باشن که آدم و توی دردسر بندازن؟
!عشق عشق عشق
حالم داره از هر چی کلمه ی عشق به هم می خوره
از این به بعد می خوام جوونه ی عشق از ریشه بکنم
و دونه ی نفرت رو توی قلبم بکارم
نفرت چه کلمه ی قشنگیه
چقدر دوست داشتنی
از چه حرفای قشنگی درست شده
نفرت به همه خیلی زیباست
ولی مگه میشه من الان دارم از دوست داشتن
از زیبایی از قشنگ بودن حرف میزنم همین زیبایی پایه و اساس عشق
پس این از ریشه کندن جوونه ی عشق نیست
باید بگم نفرت زشت که این بدتر
می خوام بگم اگر توی زندگی از همه نفرت داشته باشی دیگه شکست نمی خوری
این از من همیشه به یادگار داشته باش
مطمئن باش با نفرت هیچ شکستی وارد زندگیت نمی شه
ولی بضی وقتا نه همیشه.............

تاریکی وجودم از بین می رود
روشنایی دوباره باز می گردد
تنهایی و سکوت مانند تاریکی از بین می رود
دیگر تنها نیستتم
خستگی وجودم از بین رفته
دوباره زندگی آغاز شد
دیگر برایم رفتن معنی ندارد
چراهای ذهنم همه پاک شدند
امیدوارم که همیشه این جوری باشم![]()
بی تو من بهترینم با تو من بدترینم
گفتی عروسکت بگم مترسکم زیادی
گریه و آه وناله ات هم ادا و اصول و بازیته
دم از رفاقت می زدی زالو از آب در اومدی
سگ از تو باوفاتره به سادگیم نارو زدی
ایندفعه کور خوندی عزیز اشکاتو واسم نریز
خونتو آخر می ریزم یه جا با یه خنجر تیز
برو دیگر نبینمت مشق شبامو خط زدی
هر چی حالیت نیست عوضش پیچوندنو خوب بلدی
برو صداتو نشنوم لجم می گیره از صدات
برو یه جایی که دیگه نگات نیفته تو نگام
گفتی خراب تو بشم خونه خرابه تو شدم
آتیش به زندگیم زدی نقش بر آب تو شدم
من که واست ساده بودم به خاک تو افتاده بودم
خیر از جوونیت نبینی نگو که دلداده بودم
بینم چه جوری جون می دی عمرم حلالت نکنم
هر چی که نفرین بلدم نثار روحت می کنم
******************************
سلام دوستای گلم![]()
خوبه حال شما؟![]()
می خوام یه شعر بزارم براتون که محشره![]()
خداییش من که خیلی خیلی ازش خوشم می یاد آخرشه...........![]()
آه الانم دارم گوش می دم محشره نه؟
شما هم دارین گوش می دین؟![]()
الانم دارم شعراشو واستون می نویسم تو وبلاگم![]()
وقتی دارم گوش می دم یه حالی بهم دست می ده که نگو..![]()
دلم می خواد وقتی من دارم این آهنگو گوش می دم همه خفه شن![]()
و هیچکی جلوی چشام نباشه
........آخه چیکار کنم من عادتمه![]()
همیشه وقتی از آهنگی خوشم می یاد می خوام تنهایی گوش بدم![]()
خدا نکنه هیچوقت از چیزی خوشم بیاد.
.. شدیداَ روم تاثیر می ذاره![]()
یک عمر دلو سوزوندی یه بار خوبی نکردی
خدا کنه بری و هیچ موقع بر نگردی
حرفی نزن دروغات نه باورم نمی شه
از عشق بچه گونم پشیمونم همیشه
بسه دیگه بی احساس چی از جونم تو می خوای؟
یه روز می گی می مونی یه روز می ری نمی یای
دلت می خواد شب و روز جلو چشات بمیرم
کاش به روزم بیفتی بدبختیتو ببینم
آره دل به تو بستن بزرگترین گنامه
یه عمر دلو سوزوندی یه بار خوبی نکردی
خدا کنه بری و هیچ موقع بر نگردی![]()
از عشق بچه گونم پشیمونم همیشه
آره دل به تو بستن بزرگترین گنامه
آره دل به تو بستن بزرگترین گنامه
آره دل به تو بستن بزرگترین گنامه![]()
اگه از تو گله ای نیست دیگه حوصله ای نیست
![]()
![]()
![]()
![]()
عید سعید قربان بر شما عزیزان مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اگه یه روز شنیدی می گویند بی تو می میرم
بدون شهر پر از شایعه ای بیش نیست![]()
![]()